دوری!
با تو بودم...
ولی دستامو رهاکردی و گفتی میری.
حرفی نزدم آخه نمیخواستم ناراحت شی...
تورفتی و من نگاه کردم...تو رفتی و من تنها موند...
قدم زنان به ی تنها مثه خودم رسیدم...گفتم اینجا چیکار میکنی؟
گفت تنهام,منتظر یارم هستم
با خوشحالی بلند شد.گفت اوناهاش,یارم اومد.
برگشتم...
....
تورو دیدم....
نظرات شما عزیزان: